<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>قبل از تاریکی | یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد</title>
	<link>https://beforedarkness.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://beforedarkness.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد.
خواندن این وبلاگ یعنی قدم گذاشتن در سکوت و لرزشِ درونی، جایی که سبک‌تر بودن حتی در تلخی هم ممکن است.</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Wed, 22 Jul 2026 04:11:30 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>دلتنگیِ خیس</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/11</link>
				<description><![CDATA[<figure class="image"><img style="aspect-ratio:1600/1067;" src="https://lh3.googleusercontent.com/d/1fVdI8W2lTwo9ALLUAjx-Ig8sRVslGZCn" width="1600" height="1067"></figure><p>         "این تصویر به روایت نگاهِ من ثبت شده"</p><p> </p><p>بارون آروم می‌بارید</p><p>طوری که انگار دلش نمی‌خواست کسی متوجهش بشه</p><p>همیشه بارون برام عجیب بود، هروقت می‌باره همه چیز توی سرم آروم‌تر میشه، حتی فکرایی که شب وروز ولم نمی‌کنن.</p><p>پارک خیس بود....</p><p>وسایل بازی زیر بارون مونده بودن</p><p>بی‌استفاده و ساکت، مثل خاطراتی که هنوز توی ذهنم موندن، ولی دیگه نه می‌خوام برگردم سمتشون</p><p>نه می‌تونم کامل فراموششون کنم.</p><p> </p><p>تاب‌ها ساکت و خالی بودن</p><p>برعکس ذهن من که انگار ول‌کن نبود</p><p>هی فکر پشت فکر، صدا پشت صدا.</p><p> </p><p>سرسره خیس شده بود</p><p>انگار یکی قبل از من اونجا نشسته بوده و یواشکی گریه کرده بوده، طوری که هیچ‌کس نفهمه.</p><p>به تو فکر می‌کردم...</p><p>نه به برگشتنت</p><p>به این که چرا بعضی آدما قبل از رفتن، قول موندن میدن!!!</p><p> </p><p>بچه که بودم فکر می‌کردم هرکی بره بالاخره یه روز برمی‌گرده</p><p>باور داشتم هر چیزی که جا بمونه صاحبش یه روزی دل تنگش میشه و میاد دنبالش.</p><p> </p><p>ولی بزرگ‌تر که شدم فهمیدم بعضی آدما اصلاً برای موندن نمیان!</p><p> </p><p>بارون هنوز می‌بارید، آروم و بی‌صدا</p><p>و من روی نیمکتی نشسته بودم که بلد نبود دلتنگیامو خشک کنه.</p><p> </p><p> شاید عشق همین باشه...</p><p>یه پارک خالی، بارون نم‌نم</p><p>و دلی که هنوز با کوچیک‌ترین صدا برمی‌گرده پشت سرشو نگاه می‌کنه</p><p>به امید کسی که خیلی وقته رفته</p><p>ولی یه جوری انگار هنوز تو ذهنم مونده....</p><p> </p><p>رضا فرج زاده</p><p> </p><p>"1405/03/09"</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 04:11:30 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/11/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/11</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>درون_نگری</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>دلتنگیِ خیس</category></item><item>
				<title>دستای خالی</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/10</link>
				<description><![CDATA[<p>من با دستای خالی به دنیا اومدم، و با همین دستا هم دارم از این دنیا رد میشم.</p><p>اما نکته عجیبش اینه که همین دستای خالی، سنگین‌ترین دارایی من شدن.</p><p>انگار چیزیو نگه داشتن که هیچوقت وجود نداشته، آدمایی که نموندن و قول هایی رو که فقط موقع به زبون آوردنشون واقعی بودن.  </p><p>گهگداری فکر می‌کنم که خالی‌بودن، خودش یه نوع پرشدنه، پرشدن از دلتنگی و حسرت و اسمایی که هیچوقت به زبون نیاوردم.  </p><p>از خاطراتی که شاید هیچ‌وقت برام اتفاق نیفتادن، اما از هرچیزی واقعی تر و موندگارترن.</p><p>من به چیزی دست نزدم اما یه چیزی بی‌صدا به من چسبید، یه چیزی شبیه فقدان و انتظار.  </p><p>چیزی شبیه اون تاریک خونه که هر شب تو ذهنم فعال میشه ولی هیچ عکسی توش ظاهر نمیشه.</p><p>شاید زندگی همینه....</p><p>رفتن با دستای خالی که از سنگینی بارشون خم شدن.</p><p>و شاید تراژدی انسان از همین‌جا شروع میشه، از جایی که میفهمه اونچیزی که داره واقعی نیست، و اونی که نداره از همه‌چیز واقعی‌تره.</p><p>رضا فرج زاده</p><p>"1405/02/22"</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 12 May 2026 23:45:00 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/10/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/10</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>دستای خالی</category></item><item>
				<title>خواب‌های ناتمام</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/9</link>
				<description><![CDATA[<p>من خواب‌هایی دارم که همیشه نیمه‌کاره رهام می‌کنن، انگار قرار نیست هیچ رؤیایی تا آخر راه با من هم‌قدم باشه.  </p><p>تا نیمه جلو می‌رن، تا جایی که همه‌چیز تازه داره معنی پیدا می‌کنه و ناگهان مثل شیشه‌ای که ترک خورده باشه فرو می‌پاشن.  </p><p>بیدار می‌شم، با قلبی نیمه‌خواب و ذهنی که هنوز آویزونِ لبه‌ی رؤیاست.</p><p>گاهی فکر می‌کنم بعضی رؤیاها فقط میان  که یادمون بدن چه چیزایی قرار نیست مال ما باشن و چه درهایی نباید به رومون باز بشن.</p><p>همه اون تصویرهای مه‌آلود و آدم‌های بی‌چهره بخشی از پیامی خاموشن، اینکه جهان همیشه کامل نیست و شاید ما هم نباید باشیم.  </p><p>رؤیاها میان و در نهایتِ سکوت می‌رن، بدون هیچ خداحافظی‌ای</p><p>مثل کسایی که تنها وظیفه‌شون این بوده یادمون بدن دلتنگی هم نوعی بیداریه.</p><p> </p><p>رضا فرج زاده </p><p>"1404/12/25"</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 17 Mar 2026 01:48:01 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/9/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/9</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>خواب های ناتمام</category></item><item>
				<title>اتاق انتظار</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/8</link>
				<description><![CDATA[<p>تو ایستگاهی نشستم که هیچ قطاری ازش عبور نمی‌کنه، اما صندلی‌هاش پر از آدم‌هاییه که به رفتن فکر می‌کنن.</p><p>ساعت دیواری مدام عقب میمونه</p><p>تیک می‌زنه، اما جلو نمیره.</p><p>انگار زمان هم به این نتیجه رسیده که ادامه دادن ضروری نیست.</p><p>اینجا همه منتظرن، بدون اینکه بدونن دقیقا منتظر چی هستن.</p><p>گاهی به در زل میزنم، گاهی به سقف و گاهی به کف سردی که انگار چیزی رو نجوویده قورت داده و هنوز سیر نشده.</p><p>زنی که کنارم نشسته کیف کوچیکی رو تو بغلش قفل کرده.</p><p>کیف به نظر سبک میاد</p><p>اما دستای زن به شدت می‌لرزه، طوری که انگار اگر رهاش کنه خاطراتی فرو می‌ریزه که دیگه جمع نمیشن.</p><p>مردی که روبه‌روم نشسته به تابلوی خاموش خیره شده، تابلو سیاه و خالیه</p><p>خالی مثل آینده‌ای که بیش از حد براش برنامه ریزی شده.</p><p>من هم نشسته‌ام، دست‌هامو رو زانوهام گذاشتم و بدنم رو صاف کردم انگار کسی قراره اسممو صدا بزنه.</p><p>اما هیچ صدایی نیست، فقط سکوته....</p><p>سکوتی که شکل داره، وزن داره و سنگینی خودش رو انداخته روی شونه‌هام.</p><p>اینجا کسی در حال رفت و آمد نیست.</p><p>فقط انتظار مثل رطوبت تو هوا میپیچه و آروم آروم رویِ پوست میشینه.</p><p>گاهی به ذهنم می‌رسد که این‌جا ایستگاه نیست، این‌جا تمرینِ نرسیدنه.</p><p>اتاقی درونِ ذهن‌مون</p><p>که سال‌هاست توش نشسته‌ایم و به دری نگاه می‌کنیم که شاید اصلاً به جایی باز نمیشه.</p><p>ساعت دوباره عقب موند، و برای لحظه‌ای کوتاه حس می‌کنم زمان نه جلو رفته و نه عقب مونده.</p><p>فقط از ما عبور کرده بی‌آن‌که حتی سرش رو برگردونه و کوچکترین نگاهی به ما کنه.</p><p>و ما این‌جا با بلیط‌هایی در دستمون وایسادیم که هیچ مقصدی روشون نوشته نشده.</p><p>هیچ قطاری وجود نداشت!</p><p>ما فقط یاد گرفتیم چطور با وقار منتظر چیزی باشیم که هرگز قرار نبود اتفاق بیفته.</p><p> </p><p>رضا فرج زاده </p><p>"1404/12/21"</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 13 Mar 2026 03:05:32 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/8/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/8</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>درون_نگری</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>اتاق انتظار</category></item><item>
				<title>سنجاقکی که زیادی می‌فهمید</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/7</link>
				<description><![CDATA[<p>من یک سنجاقکم</p><p>که اشتباهی، در زندگیِ آدما به دنیا اومده.</p><p>با بال‌هایی نازک برای لمس نور، نه برای تقلا تویِ مرداب‌های سنگین.</p><p>من تو مرداب، راحت‌تر از نیچه می‌میرم.</p><p>اون در ارتفاع فکر سقوط کرد و من در عمق واقعیت.</p><p>او زیادی بالا رفت و من زیادی موندم.</p><p>مرداب جای عجیبیه همه‌چیز توش کند اتفاق می‌افته، حتی فرو رفتن.</p><p>اینجا هیچ‌چیز ناگهانی نیست حتی نابودی.</p><p>آدما هر روز کمی بیشتر تو خودشون فرو می‌روند</p><p>و بهش میگن زندگی.</p><p>من نگاشون می‌کنم و فکر می‌کنم</p><p>شاید اگر کمتر می‌فهمیدم بیشتر دووم می‌آوردم.</p><p>بال‌هام هر روز سنگین‌تر می‌شن</p><p>نه از باران، از فکر.</p><p>از این‌همه چرا، که هیچ‌وقت جواب درستی ندارن.</p><p>گاهی تو مرداب حشراتی رو می‌بینم</p><p>که با شوق در گل فرو میرن</p><p>و خیال می‌کنن به جایی رسیده‌اند.</p><p>و من با خودم می‌گم</p><p>رسیدن گاهی فقط عمیق‌تر گیر افتادنه.</p><p>نیچه</p><p>خدایش را کشت تا انسانیتش آزاد شود.</p><p>من در مردابی افتاده‌ام</p><p>که حتی نمی‌داند آزادی یعنی چه.</p><p>اینجا زمان</p><p>مثل خوابِ بد، کند حرکت می‌کنه چسبنده و هر لحظه بخشی از تو رو نگه می‌داره</p><p>تا مطمئن بشه هنوز زنده‌ای ولی دیگه سبک نیستی.</p><p>بعضی روزها با خودم فکر می‌کنم</p><p>شاید اگر کمی احمق‌تر بودم</p><p>زندگی شادتری داشتم </p><p>شاید اگر کمتر می‌فهمیدم، کمتر درد می‌کشیدم.</p><p>اما بعد به بال‌هام که نگاه می‌کنم ،به این شفافیتِ لرزان. </p><p>می‌فهمم قرار نبوده من دوام بیارم.</p><p>قرار بوده فقط کمی زیبا زندگی کنم</p><p>و بعد آروم تو چیزی گم شوم که اسمش رو واقعیت گذاشته‌اند.</p><p>مرگ نیچه</p><p>شایدصدای بلندی داشت</p><p>اما مرگ من فقط یک لرزش کوتاه است روی سطح مرداب.</p><p>نه فریادی، نه شاهدی و نه حتی یادی.</p><p>فقط یک سنجاقک</p><p>که زیادی زندگی رو دوست داشت</p><p>و زیادی اونو فهمید.</p><p> </p><p>رضا فرج زاده</p><p>"1404/12/19"</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 16 Mar 2026 04:08:08 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/7/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/7</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>سنجاقک</category></item><item>
				<title>نخود</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/6</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:20px;">نخود رو دیدی؟</span></p><p><span style="font-size:20px;">گاهی فکر میکنم که"نخود" ساده ترین استعاره هستیه.</span></p><p><span style="font-size:20px;">چیزی کوچیک و بی ادعا که تو دلش طرح و ساختمون یه گیاه رو جا داده!</span></p><p><span style="font-size:20px;">مثل خودِ ما، ماهایی که به ظاهر ناچیزیم ولی تو دلمون یه جهان پنهونه...</span></p><p><span style="font-size:20px;">نخود...</span></p><p><span style="font-size:20px;">هیچ شکوه و عظمتی نداره ولی مرگ رو بهتر همه ما میفهمه!</span></p><p><span style="font-size:20px;">وقتی تو تاریکی خاک دفن میشه چیزی ازش کم نمیشه.</span></p><p><span style="font-size:20px;">تو خاک </span></p><p><span style="font-size:20px;">حل میشه.... </span></p><p><span style="font-size:20px;">میپوسه و همین پوسیدن آغاز زایش وجودشه.</span></p><p><span style="font-size:20px;">نخود تو سکوت خاک معنای "شدن" رو بهتر از هر فیلسوفی میفهمه.</span></p><p><span style="font-size:20px;">شاید اصل زندگی همین کار نخود باشه،</span></p><p><span style="font-size:20px;">پوسیدنِ آروم تو خاک تجربه‌ها برای شکوفا شدن،مثل یه نخود که آروم میمیره تا دوباره سبز بشه، نه پر زرق‌و‌برق و نه پر ادعا...</span></p><p><span style="font-size:20px;">رضا فرج زاده</span></p><p><span style="font-size:20px;">"1404/11/12"</span></p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 26 Feb 2026 17:13:48 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/6/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/6</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>رستگاری_در_سکوت</category><category>نخود</category></item><item>
				<title>مرداب‌های روزمره</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/5</link>
				<description><![CDATA[<p> </p><p> </p><p><span style="font-size:20px;">بعضی روزها زندگی شبیه مردابیه که آروم دورتو می‌گیره،</span></p><p><span style="font-size:20px;">نه اونقدر سریع که بفهمی نه اونقدر کند که نترسی.</span></p><p> </p><p><span style="font-size:20px;">و تو...</span></p><p><span style="font-size:20px;">تا به خودت بیایی می‌بینی راه رفتنت شبیه دست‌ و پا زدن شده.</span></p><p> </p><p><span style="font-size:20px;">رضا فرج زاده</span></p><p> </p><p><span style="font-size:20px;">"1404/11/10"</span></p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 10 Mar 2026 03:38:41 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/5/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/5</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>درون_نگری</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>مرداب</category></item><item>
				<title>خونه</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/4</link>
				<description><![CDATA[<p>میدونی...</p><p>خونه فقط سقفی نیست که مارو از باد و بارون حفظ کنه...</p><p>خونه جاییه که خاطره‌ها تو دیواراش نفس میکشن و هر آجرش بوی زندگی میده.</p><p>خونه آغوش گرمیه که وقتی دنیای بیرون سرد و نا آروم میشه بهش پناه میبریم،</p><p>خونه جاییه که اولین قدمامون رو برداشتیم اولین اشک هامونو ریختیم و اولین خنده هامونو به اهلش هدیه دادیم.</p><p>خونه گاهی ساکت و آرومه و گاهی هم شلوغ و پر همهمه،خونه جاییکه که توش خودمونیم... بدون نقاب و ترس از قضاوت بقیه.</p><p>خونه جاییکه که توش رشد میکنیم،تغییر میکنیم و گاهی هم گم میشیم</p><p>اما...</p><p>همیشه راه بازگشت به خودمونو توش پیدا میکنیم.</p><p>خونه فقط یه چار دیواری نیست، مفهومیه که تو قلبمون جا گرفته، جاییه که عشق توشه، جاییه که خونواده دورهم جمع میشن و خاطراتشون رو با هم تقسیم میکنن، جاییه که حتی اگه ازش دور باشیم باز تو خیالمون بهش پناه میبریم.</p><p>خونه جاییه که ما هیچوقت تو تنها نیستیم حتی در "تنهاترین لحظاتمون".</p><p>خونه گاهی یه خاطرس و گاهی یه آرزو، گاهی جاییه که بودیم و گاهی هم جاییه که میخوایم باشیم،خونه چیزیه که بهمون یادآوری میکنه تعلق داشتن به جایی و به کسی چقدر میتونه جان بخش باشه.</p><p>خونه جاییه که حتی اگه ازش کوچ کنیم و بریم باز هم بخشی از وجودمون توش جا میمونه، جاییه که همیشه یکی منتظرمون میمونه حتی اگه سالها ازش دور باشیم.</p><p>خونه بهمون یاد میده زندگی فقط "بودن"نیست، باهم بودن و باهم مونده.</p><p>"خونه جاییه که عشق توش جریان داره"</p><p>خونه.....</p><p>همیشه باقی میمونه</p><p> </p><p>رضا فرج زاده</p><p>"1484/11/08"</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 10 Mar 2026 02:32:19 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/4/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/4</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>خونه</category><category>راه_بازگشت</category></item><item>
				<title>گاو</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/3</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:18px;">گاهی فکر میکنم انسان خودشو از "گاو" باهوش‌تر میدونه، فقط چون بلده اسم خودشو بنویسه! </span></p><p><span style="font-size:18px;">اما...</span></p><p><span style="font-size:18px;">گاو تو سکوتش هزاران چیزی رو می‌فهمه که ما با همه کلمات و واژه هامون نمی‌فهمیم.</span></p><p><span style="font-size:18px;">ما جهانو تیکه تیکه کردیم که بشناسیمش </span></p><p><span style="font-size:18px;">اما گاو فقط توش نفس می‌کشه بدون اینکه به معنایی نیاز داشته باشه،بدون اینکه برای فهمیدن ادعایی داشته باشه.</span></p><p><span style="font-size:18px;">گاو وقتی علف میجوه هیچی رو تفسیر نمیکنه.</span></p><p><span style="font-size:18px;">درصورتی که ما، همه چی رو میجوییم تا معنایی ازش دربیاریم</span></p><p><span style="font-size:18px;">ولی تهش فقط به خاک میرسیم، بدون اینکه چیزی فهمیده باشیم.</span></p><p><span style="font-size:18px;">ما آدما...</span></p><p><span style="font-size:18px;">میخوایم خدا رو بفهمیم،عشق رو، مرگ رو...</span></p><p><span style="font-size:18px;">ولی حتی تو ساده ترین کارامون هم ناتوانیم[خوردن،بودن،فهمیدن...]</span></p><p><span style="font-size:18px;">شاید اگه یکم از گاو یا می‌گرفتیم می‌فهمیدیم که فهم همیشه دونستن نیست.</span></p><p><span style="font-size:18px;">گاهی فقط ندونستنِ با آرامشه </span></p><p><span style="font-size:18px;">شاید رستگاری همین سکوت بی معنیه!</span></p><p><span style="font-size:18px;">همین رضایت آروم از بی دلیلیِ بودن.</span></p><p> </p><p><span style="font-size:20px;">رضا فرج زاده</span></p><p><span style="font-size:20px;">" 1404/11/07"</span></p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 14 Mar 2026 10:37:53 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/3/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/3</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>#قبل_از_تاریکی</category><category>گاو</category><category>رستگاری_در_سکوت</category></item><item>
				<title>در سکوت شب</title>
				<link>https://beforedarkness.blogix.ir/post/2</link>
				<description><![CDATA[<p><span style="font-size:16px;">در سکوت شب، خاطرات خاموشی هستند که هنوز نفس میکشن</span></p><p><span style="font-size:16px;"> نه اونقدر روشن که دیده بشن, نه اونقدر تاریک که فراموش....</span></p><p> </p><p><span style="font-size:16px;">اینجا هر واژه صدای چیزی ست که از درونم گذشته, اینجا اندوه زیباست چون واقعیه</span></p><p><span style="font-size:16px;">و هر جمله ای که مینویسم انعکاس چیزی کوچیکه که هنوز حس داره.</span></p><p> </p><p><span style="font-size:16px;">رضا فرج زاده</span></p><p>" 1404/11/06 "</p><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 12 Mar 2026 04:05:08 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://beforedarkness.blogix.ir/post/2/comment</comments>
				<dc:creator>Reza Faraj</dc:creator>
				<guid>https://beforedarkness.blogix.ir/post/2</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>شب_نوشته</category><category>درون_نگری</category><category>#قبل_از_تاریکی</category></item></channel>
	</rss>