گاو

گاهی فکر میکنم انسان خودشو از "گاو" باهوش‌تر میدونه، فقط چون بلده اسم خودشو بنویسه! 

اما...

گاو تو سکوتش هزاران چیزی رو می‌فهمه که ما با همه کلمات و واژه هامون نمی‌فهمیم.

ما جهانو تیکه تیکه کردیم که بشناسیمش 

اما گاو فقط توش نفس می‌کشه بدون اینکه به معنایی نیاز داشته باشه،بدون اینکه برای فهمیدن ادعایی داشته باشه.

گاو وقتی علف میجوه هیچی رو تفسیر نمیکنه.

درصورتی که ما، همه چی رو میجوییم تا معنایی ازش دربیاریم

ولی تهش فقط به خاک میرسیم، بدون اینکه چیزی فهمیده باشیم.

ما آدما...

میخوایم خدا رو بفهمیم،عشق رو، مرگ رو...

ولی حتی تو ساده ترین کارامون هم ناتوانیم[خوردن،بودن،فهمیدن...]

شاید اگه یکم از گاو یا می‌گرفتیم می‌فهمیدیم که فهم همیشه دونستن نیست.

گاهی فقط ندونستنِ با آرامشه 

شاید رستگاری همین سکوت بی معنیه!

همین رضایت آروم از بی دلیلیِ بودن.

 

رضا فرج زاده

" 1404/11/07"