قبل از تاریکی | یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد

قبل از تاریکی | یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد

یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد. خواندن این وبلاگ یعنی قدم گذاشتن در سکوت و لرزشِ درونی، جایی که سبک‌تر بودن حتی در تلخی هم ممکن است.

خواب‌های ناتمام

من خواب‌هایی دارم که همیشه نیمه‌کاره رهام می‌کنن، انگار قرار نیست هیچ رؤیایی تا آخر راه با من هم‌قدم باشه.  

تا نیمه جلو می‌رن، تا جایی که همه‌چیز تازه داره معنی پیدا می‌کنه و ناگهان مثل شیشه‌ای که ترک خورده باشه فرو می‌پاشن.  

بیدار می‌شم، با قلبی نیمه‌خواب و ذهنی که هنوز آویزونِ لبه‌ی رؤیاست.

گاهی فکر می‌کنم بعضی رؤیاها فقط میان  که یادمون بدن چه چیزایی قرار نیست مال ما باشن و چه درهایی نباید به رومون باز بشن.

همه اون تصویرهای مه‌آلود و آدم‌های بی‌چهره بخشی از پیامی خاموشن، اینکه جهان همیشه کامل نیست و شاید ما هم نباید باشیم.  

رؤیاها میان و در نهایتِ سکوت می‌رن، بدون هیچ خداحافظی‌ای

مثل کسایی که تنها وظیفه‌شون این بوده یادمون بدن دلتنگی هم نوعی بیداریه.

 

رضا فرج زاده 

"1404/12/25"

اتاق انتظار

تو ایستگاهی نشستم که هیچ قطاری ازش عبور نمی‌کنه، اما صندلی‌هاش پر از آدم‌هاییه که به رفتن فکر می‌کنن.

ساعت دیواری مدام عقب میمونه

تیک می‌زنه، اما جلو نمیره.

انگار زمان هم به این نتیجه رسیده که ادامه دادن ضروری نیست.

اینجا همه منتظرن، بدون اینکه بدونن دقیقا منتظر چی هستن.

گاهی به در زل میزنم، گاهی به سقف و گاهی به کف سردی که انگار چیزی رو نجوویده قورت داده و هنوز سیر نشده.

زنی که کنارم نشسته کیف کوچیکی رو تو بغلش قفل کرده.

کیف به نظر سبک میاد

اما دستای زن به شدت می‌لرزه، طوری که انگار اگر رهاش کنه خاطراتی فرو می‌ریزه که دیگه جمع نمیشن.

مردی که روبه‌روم نشسته به تابلوی خاموش خیره شده، تابلو سیاه و خالیه

خالی مثل آینده‌ای که بیش از حد براش برنامه ریزی شده.

من هم نشسته‌ام، دست‌هامو رو زانوهام گذاشتم و بدنم رو صاف کردم انگار کسی قراره اسممو صدا بزنه.

اما هیچ صدایی نیست، فقط سکوته....

سکوتی که شکل داره، وزن داره و سنگینی خودش رو انداخته روی شونه‌هام.

اینجا کسی در حال رفت و آمد نیست.

فقط انتظار مثل رطوبت تو هوا میپیچه و آروم آروم رویِ پوست میشینه.

گاهی به ذهنم می‌رسد که این‌جا ایستگاه نیست، این‌جا تمرینِ نرسیدنه.

اتاقی درونِ ذهن‌مون

که سال‌هاست توش نشسته‌ایم و به دری نگاه می‌کنیم که شاید اصلاً به جایی باز نمیشه.

ساعت دوباره عقب موند، و برای لحظه‌ای کوتاه حس می‌کنم زمان نه جلو رفته و نه عقب مونده.

فقط از ما عبور کرده بی‌آن‌که حتی سرش رو برگردونه و کوچکترین نگاهی به ما کنه.

و ما این‌جا با بلیط‌هایی در دستمون وایسادیم که هیچ مقصدی روشون نوشته نشده.

هیچ قطاری وجود نداشت!

ما فقط یاد گرفتیم چطور با وقار منتظر چیزی باشیم که هرگز قرار نبود اتفاق بیفته.

 

رضا فرج زاده 

"1404/12/21"

سنجاقکی که زیادی می‌فهمید

من یک سنجاقکم

که اشتباهی، در زندگیِ آدما به دنیا اومده.

با بال‌هایی نازک برای لمس نور، نه برای تقلا تویِ مرداب‌های سنگین.

من تو مرداب، راحت‌تر از نیچه می‌میرم.

اون در ارتفاع فکر سقوط کرد و من در عمق واقعیت.

او زیادی بالا رفت و من زیادی موندم.

مرداب جای عجیبیه همه‌چیز توش کند اتفاق می‌افته، حتی فرو رفتن.

اینجا هیچ‌چیز ناگهانی نیست حتی نابودی.

آدما هر روز کمی بیشتر تو خودشون فرو می‌روند

و بهش میگن زندگی.

من نگاشون می‌کنم و فکر می‌کنم

شاید اگر کمتر می‌فهمیدم بیشتر دووم می‌آوردم.

بال‌هام هر روز سنگین‌تر می‌شن

نه از باران، از فکر.

از این‌همه چرا، که هیچ‌وقت جواب درستی ندارن.

گاهی تو مرداب حشراتی رو می‌بینم

که با شوق در گل فرو میرن

و خیال می‌کنن به جایی رسیده‌اند.

و من با خودم می‌گم

رسیدن گاهی فقط عمیق‌تر گیر افتادنه.

نیچه

خدایش را کشت تا انسانیتش آزاد شود.

من در مردابی افتاده‌ام

که حتی نمی‌داند آزادی یعنی چه.

اینجا زمان

مثل خوابِ بد، کند حرکت می‌کنه چسبنده و هر لحظه بخشی از تو رو نگه می‌داره

تا مطمئن بشه هنوز زنده‌ای ولی دیگه سبک نیستی.

بعضی روزها با خودم فکر می‌کنم

شاید اگر کمی احمق‌تر بودم

زندگی شادتری داشتم 

شاید اگر کمتر می‌فهمیدم، کمتر درد می‌کشیدم.

اما بعد به بال‌هام که نگاه می‌کنم ،به این شفافیتِ لرزان. 

می‌فهمم قرار نبوده من دوام بیارم.

قرار بوده فقط کمی زیبا زندگی کنم

و بعد آروم تو چیزی گم شوم که اسمش رو واقعیت گذاشته‌اند.

مرگ نیچه

شایدصدای بلندی داشت

اما مرگ من فقط یک لرزش کوتاه است روی سطح مرداب.

نه فریادی، نه شاهدی و نه حتی یادی.

فقط یک سنجاقک

که زیادی زندگی رو دوست داشت

و زیادی اونو فهمید.

 

رضا فرج زاده

"1404/12/19"

این وبلاگ جاییه برای نوشتن چیزهایی که معمولا برای دیگران نمیشه تعریف کرد.
یادداشت‌ها و فکرهایی که بیشتر برای خودم نوشته شدن، اما شاید برای شما هم آشنا باشه.
اینجا نه قراره نتیجه‌ای بگیریم ، نه نسخه‌ای بپیچیم.
فقط نوشتس؛ قبل از تاریکیِ شب،
قبل از آن‌که بعضی چیزها گفته نشوند.
اگر به دلت نشست، خوشحالم.
اگر نه، این‌ها دست‌کم جایی بوده‌اند برای صادق ماندن.