تو ایستگاهی نشستم که هیچ قطاری ازش عبور نمیکنه، اما صندلیهاش پر از آدمهاییه که به رفتن فکر میکنن.
ساعت دیواری مدام عقب میمونه
تیک میزنه، اما جلو نمیره.
انگار زمان هم به این نتیجه رسیده که ادامه دادن ضروری نیست.
اینجا همه منتظرن، بدون اینکه بدونن دقیقا منتظر چی هستن.
گاهی به در زل میزنم، گاهی به سقف و گاهی به کف سردی که انگار چیزی رو نجوویده قورت داده و هنوز سیر نشده.
زنی که کنارم نشسته کیف کوچیکی رو تو بغلش قفل کرده.
کیف به نظر سبک میاد
اما دستای زن به شدت میلرزه، طوری که انگار اگر رهاش کنه خاطراتی فرو میریزه که دیگه جمع نمیشن.
مردی که روبهروم نشسته به تابلوی خاموش خیره شده، تابلو سیاه و خالیه
خالی مثل آیندهای که بیش از حد براش برنامه ریزی شده.
من هم نشستهام، دستهامو رو زانوهام گذاشتم و بدنم رو صاف کردم انگار کسی قراره اسممو صدا بزنه.
اما هیچ صدایی نیست، فقط سکوته....
سکوتی که شکل داره، وزن داره و سنگینی خودش رو انداخته روی شونههام.
اینجا کسی در حال رفت و آمد نیست.
فقط انتظار مثل رطوبت تو هوا میپیچه و آروم آروم رویِ پوست میشینه.
گاهی به ذهنم میرسد که اینجا ایستگاه نیست، اینجا تمرینِ نرسیدنه.
اتاقی درونِ ذهنمون
که سالهاست توش نشستهایم و به دری نگاه میکنیم که شاید اصلاً به جایی باز نمیشه.
ساعت دوباره عقب موند، و برای لحظهای کوتاه حس میکنم زمان نه جلو رفته و نه عقب مونده.
فقط از ما عبور کرده بیآنکه حتی سرش رو برگردونه و کوچکترین نگاهی به ما کنه.
و ما اینجا با بلیطهایی در دستمون وایسادیم که هیچ مقصدی روشون نوشته نشده.
هیچ قطاری وجود نداشت!
ما فقط یاد گرفتیم چطور با وقار منتظر چیزی باشیم که هرگز قرار نبود اتفاق بیفته.
رضا فرج زاده
"1404/12/21"