قبل از تاریکی | یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد

قبل از تاریکی | یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد

یادداشت‌هایی از کودکی‌ای که هرگز تمام نشد. خواندن این وبلاگ یعنی قدم گذاشتن در سکوت و لرزشِ درونی، جایی که سبک‌تر بودن حتی در تلخی هم ممکن است.

در سکوت شب

در سکوت شب، خاطرات خاموشی هستند که هنوز نفس میکشن

 نه اونقدر روشن که دیده بشن, نه اونقدر تاریک که فراموش....

 

اینجا هر واژه صدای چیزی ست که از درونم گذشته, اینجا اندوه زیباست چون واقعیه

و هر جمله ای که مینویسم انعکاس چیزی کوچیکه که هنوز حس داره.

 

رضا فرج زاده

" 1404/11/06 "

 

دلتنگیِ خیس

         "این تصویر به روایت نگاهِ من ثبت شده"

 

بارون آروم می‌بارید

طوری که انگار دلش نمی‌خواست کسی متوجهش بشه

همیشه بارون برام عجیب بود، هروقت می‌باره همه چیز توی سرم آروم‌تر میشه، حتی فکرایی که شب وروز ولم نمی‌کنن.

پارک خیس بود....

وسایل بازی زیر بارون مونده بودن

بی‌استفاده و ساکت، مثل خاطراتی که هنوز توی ذهنم موندن، ولی دیگه نه می‌خوام برگردم سمتشون

نه می‌تونم کامل فراموششون کنم.

 

تاب‌ها ساکت و خالی بودن

برعکس ذهن من که انگار ول‌کن نبود

هی فکر پشت فکر، صدا پشت صدا.

 

سرسره خیس شده بود

انگار یکی قبل از من اونجا نشسته بوده و یواشکی گریه کرده بوده، طوری که هیچ‌کس نفهمه.

به تو فکر می‌کردم...

نه به برگشتنت

به این که چرا بعضی آدما قبل از رفتن، قول موندن میدن!!!

 

بچه که بودم فکر می‌کردم هرکی بره بالاخره یه روز برمی‌گرده

باور داشتم هر چیزی که جا بمونه صاحبش یه روزی دل تنگش میشه و میاد دنبالش.

 

ولی بزرگ‌تر که شدم فهمیدم بعضی آدما اصلاً برای موندن نمیان!

 

بارون هنوز می‌بارید، آروم و بی‌صدا

و من روی نیمکتی نشسته بودم که بلد نبود دلتنگیامو خشک کنه.

 

 شاید عشق همین باشه...

یه پارک خالی، بارون نم‌نم

و دلی که هنوز با کوچیک‌ترین صدا برمی‌گرده پشت سرشو نگاه می‌کنه

به امید کسی که خیلی وقته رفته

ولی یه جوری انگار هنوز تو ذهنم مونده....

 

رضا فرج زاده

 

"1405/03/09"

اتاق انتظار

تو ایستگاهی نشستم که هیچ قطاری ازش عبور نمی‌کنه، اما صندلی‌هاش پر از آدم‌هاییه که به رفتن فکر می‌کنن.

ساعت دیواری مدام عقب میمونه

تیک می‌زنه، اما جلو نمیره.

انگار زمان هم به این نتیجه رسیده که ادامه دادن ضروری نیست.

اینجا همه منتظرن، بدون اینکه بدونن دقیقا منتظر چی هستن.

گاهی به در زل میزنم، گاهی به سقف و گاهی به کف سردی که انگار چیزی رو نجوویده قورت داده و هنوز سیر نشده.

زنی که کنارم نشسته کیف کوچیکی رو تو بغلش قفل کرده.

کیف به نظر سبک میاد

اما دستای زن به شدت می‌لرزه، طوری که انگار اگر رهاش کنه خاطراتی فرو می‌ریزه که دیگه جمع نمیشن.

مردی که روبه‌روم نشسته به تابلوی خاموش خیره شده، تابلو سیاه و خالیه

خالی مثل آینده‌ای که بیش از حد براش برنامه ریزی شده.

من هم نشسته‌ام، دست‌هامو رو زانوهام گذاشتم و بدنم رو صاف کردم انگار کسی قراره اسممو صدا بزنه.

اما هیچ صدایی نیست، فقط سکوته....

سکوتی که شکل داره، وزن داره و سنگینی خودش رو انداخته روی شونه‌هام.

اینجا کسی در حال رفت و آمد نیست.

فقط انتظار مثل رطوبت تو هوا میپیچه و آروم آروم رویِ پوست میشینه.

گاهی به ذهنم می‌رسد که این‌جا ایستگاه نیست، این‌جا تمرینِ نرسیدنه.

اتاقی درونِ ذهن‌مون

که سال‌هاست توش نشسته‌ایم و به دری نگاه می‌کنیم که شاید اصلاً به جایی باز نمیشه.

ساعت دوباره عقب موند، و برای لحظه‌ای کوتاه حس می‌کنم زمان نه جلو رفته و نه عقب مونده.

فقط از ما عبور کرده بی‌آن‌که حتی سرش رو برگردونه و کوچکترین نگاهی به ما کنه.

و ما این‌جا با بلیط‌هایی در دستمون وایسادیم که هیچ مقصدی روشون نوشته نشده.

هیچ قطاری وجود نداشت!

ما فقط یاد گرفتیم چطور با وقار منتظر چیزی باشیم که هرگز قرار نبود اتفاق بیفته.

 

رضا فرج زاده 

"1404/12/21"

این وبلاگ جاییه برای نوشتن چیزهایی که معمولا برای دیگران نمیشه تعریف کرد.
یادداشت‌ها و فکرهایی که بیشتر برای خودم نوشته شدن، اما شاید برای شما هم آشنا باشه.
اینجا نه قراره نتیجه‌ای بگیریم ، نه نسخه‌ای بپیچیم.
فقط نوشتس؛ قبل از تاریکیِ شب،
قبل از آن‌که بعضی چیزها گفته نشوند.
اگر به دلت نشست، خوشحالم.
اگر نه، این‌ها دست‌کم جایی بوده‌اند برای صادق ماندن.