سنجاقکی که زیادی می‌فهمید

من یک سنجاقکم

که اشتباهی، در زندگیِ آدما به دنیا اومده.

با بال‌هایی نازک برای لمس نور، نه برای تقلا تویِ مرداب‌های سنگین.

من تو مرداب، راحت‌تر از نیچه می‌میرم.

اون در ارتفاع فکر سقوط کرد و من در عمق واقعیت.

او زیادی بالا رفت و من زیادی موندم.

مرداب جای عجیبیه همه‌چیز توش کند اتفاق می‌افته، حتی فرو رفتن.

اینجا هیچ‌چیز ناگهانی نیست حتی نابودی.

آدما هر روز کمی بیشتر تو خودشون فرو می‌روند

و بهش میگن زندگی.

من نگاشون می‌کنم و فکر می‌کنم

شاید اگر کمتر می‌فهمیدم بیشتر دووم می‌آوردم.

بال‌هام هر روز سنگین‌تر می‌شن

نه از باران، از فکر.

از این‌همه چرا، که هیچ‌وقت جواب درستی ندارن.

گاهی تو مرداب حشراتی رو می‌بینم

که با شوق در گل فرو میرن

و خیال می‌کنن به جایی رسیده‌اند.

و من با خودم می‌گم

رسیدن گاهی فقط عمیق‌تر گیر افتادنه.

نیچه

خدایش را کشت تا انسانیتش آزاد شود.

من در مردابی افتاده‌ام

که حتی نمی‌داند آزادی یعنی چه.

اینجا زمان

مثل خوابِ بد، کند حرکت می‌کنه چسبنده و هر لحظه بخشی از تو رو نگه می‌داره

تا مطمئن بشه هنوز زنده‌ای ولی دیگه سبک نیستی.

بعضی روزها با خودم فکر می‌کنم

شاید اگر کمی احمق‌تر بودم

زندگی شادتری داشتم 

شاید اگر کمتر می‌فهمیدم، کمتر درد می‌کشیدم.

اما بعد به بال‌هام که نگاه می‌کنم ،به این شفافیتِ لرزان. 

می‌فهمم قرار نبوده من دوام بیارم.

قرار بوده فقط کمی زیبا زندگی کنم

و بعد آروم تو چیزی گم شوم که اسمش رو واقعیت گذاشته‌اند.

مرگ نیچه

شایدصدای بلندی داشت

اما مرگ من فقط یک لرزش کوتاه است روی سطح مرداب.

نه فریادی، نه شاهدی و نه حتی یادی.

فقط یک سنجاقک

که زیادی زندگی رو دوست داشت

و زیادی اونو فهمید.

 

رضا فرج زاده

"1404/12/19"