خوابهای ناتمام
من خوابهایی دارم که همیشه نیمهکاره رهام میکنن، انگار قرار نیست هیچ رؤیایی تا آخر راه با من همقدم باشه.
تا نیمه جلو میرن، تا جایی که همهچیز تازه داره معنی پیدا میکنه و ناگهان مثل شیشهای که ترک خورده باشه فرو میپاشن.
بیدار میشم، با قلبی نیمهخواب و ذهنی که هنوز آویزونِ لبهی رؤیاست.
گاهی فکر میکنم بعضی رؤیاها فقط میان که یادمون بدن چه چیزایی قرار نیست مال ما باشن و چه درهایی نباید به رومون باز بشن.
همه اون تصویرهای مهآلود و آدمهای بیچهره بخشی از پیامی خاموشن، اینکه جهان همیشه کامل نیست و شاید ما هم نباید باشیم.
رؤیاها میان و در نهایتِ سکوت میرن، بدون هیچ خداحافظیای
مثل کسایی که تنها وظیفهشون این بوده یادمون بدن دلتنگی هم نوعی بیداریه.
رضا فرج زاده
"1404/12/25"