دستای خالی
من با دستای خالی به دنیا اومدم، و با همین دستا هم دارم از این دنیا رد میشم.
اما نکته عجیبش اینه که همین دستای خالی، سنگینترین دارایی من شدن.
انگار چیزیو نگه داشتن که هیچوقت وجود نداشته، آدمایی که نموندن و قول هایی رو که فقط موقع به زبون آوردنشون واقعی بودن.
گهگداری فکر میکنم که خالیبودن، خودش یه نوع پرشدنه، پرشدن از دلتنگی و حسرت و اسمایی که هیچوقت به زبون نیاوردم.
از خاطراتی که شاید هیچوقت برام اتفاق نیفتادن، اما از هرچیزی واقعی تر و موندگارترن.
من به چیزی دست نزدم اما یه چیزی بیصدا به من چسبید، یه چیزی شبیه فقدان و انتظار.
چیزی شبیه اون تاریک خونه که هر شب تو ذهنم فعال میشه ولی هیچ عکسی توش ظاهر نمیشه.
شاید زندگی همینه....
رفتن با دستای خالی که از سنگینی بارشون خم شدن.
و شاید تراژدی انسان از همینجا شروع میشه، از جایی که میفهمه اونچیزی که داره واقعی نیست، و اونی که نداره از همهچیز واقعیتره.
رضا فرج زاده
"1405/02/22"